تبلیغات
lifenumberone - کُر

کُر

سه شنبه 11 آبان 1395 12:30 ق.ظ

 

کُر

  • کُر

    molud-soleymani        مولود سلیمانی

    خان مثل هر روز روی اسب سفیدش نشسته بود و به اتاق روبه رویش نگاه می کرد.وقتی هیکل خان با اولین اشعه های خورشید روشن شد، از پله ها سایه ی عظیمه خانم با تشت آب بزرگی بر سر،و کر، مشخص شد. اول کر و  بعد عظیمه خانم به خان رسیدند. هر دو مدتی به چشمهای سفیدش زل زدند، بعدکر دست سردار و عظمیه خانم پایش را بوسیدند.کر بعد به اتاق برگشت و  عظیمه خانم هم زمان با شستن خان آوازغم انگیز ارامی را که فقط سردار و خودش  می شنیدند، زمزمه کرد. وقتی به گونه های سردار که سیاه شده بودند نگاه کرد تند تند اشک هایش را پاک کرد و گفت: خدا لعنشون کنه… و هم زمان تند تند با آب لپهای خان را  مالید و دستش را بوسید و عذر خواهی کرد و گفت: رعیتن خان.. ببخش دیه… بعد تشت خالی را روی سرش گذاشت و  به اتاق برگشت، برای برگشتن به اتاق باید آن قدر پله پایین می رفت که وقت داشت حسابی فکر کند؛ به کر که چوغایش پاره شده و به سردار که دارد خراب می شود و به استخر توی حیاط که نمی گذارند پرآب شود بعد به برگهای ریخته ی توی آن که توی کل قلعه ی سردار هم ریخته اند و دست آخر به خودش که قوزی و پیر شده و حالا چند سال است سیاه می پوشد.همیشه  وقتی چند پله ی آخر را می رود صدای علیمردان درپله های نوک تیز میپیچد. صدایش  وقتی پشت دیوارهای همین قلعه به او گفته بود: عظیمه بیا برویم. بیا.. بعد  دست علیمردان از دیوارها مشخص می شود، تن بی بی می لرزد. روی عتیق انگشتر سبز روی دست را می بوسد. یا نه، چند ثانیه بعد عتیق به نظر بی بی مشکی  میشود.آن را هم می بوسد. بعد علیمردان محو می شود. عظمیه کر را می بیند از پشت شیشه مشخص است. همین که دم در می رسد  صدای اسب علی مردان در گوشش می پیچد که دارد می رود.عظیمه خانم آه می کشد.غبار پاهای اسب در پله های نوک تیز می پیچد. عظیمه که به در میرسد همه چیز را فراموش می کند.  وقتی که وارد شد  ،کر گفت:” یکی دو روز دیه بِرُم کارگری پول جور ای بو.مِن دلت غم نبو. شیر سنگی خَرُم سی قبرخان، به چه بزرگی ” بی بی آب جوش داخل قوری می ریزد و می گذاردش سر چراغ نفتی.کر به دوده های سیاه بالای چراغ نفتی نگاه کرد و گفت:” بعد نوبت همی  سیاهیاس. بی بی . غمت نبو.

    به عکس خان و حلقه ی گل انداخته شده روی تابلو نگاه کرد و گفت :مو کر خانُم.” عظیمه خانم فقط بی تفاوت گفت : “البت کر.” بعد آمد و بر پیشانی کر بوسه ای زد. چای را در سکوت خوردند.چند لحظه بعد در را زدند، عظیمه به کر گفت بنشیند و چایش را بخورد تا در را برای نگهبان باز کند. نگهبان با لباس آبی بر سر، به سلام عظیمه خانم جواب گفت. عظیمه گفت: میشه تا کر نرفته موزه رو باز نکنین؟ نیم ساعت مونده. نگهبان گفت: حالا گذاشتن اینجا بمونین کم کم دارین پر رو میشین؟ خونه خان دیگه برا همست. باید درس عبرتی بشه برا همه.بعد هم رفت سمت اتاقها و یکی یکی اتاق خان، زن خان، اتاق قبلی کر و بی بی. همه را باز کرد. بی بی سریع پله ها را پایین رفت. ر چوغا پوشیده و حاضر بود. گفت:” کر سه چه چوغا می پوشی .اخوی بری کجا مگه؟ همینه پاره شده” کر جواب داد:” یه لر همیشه وا چوغا بپوشه.” کر از پله ها بدون هیچ فکری گذشت و بعد باز منظره ی همیشگی را دید.بی اعتنا به نگهبان از در گذشت.  یک روز وقتی از پله های اتاق بالایی  پایین می امد آن بیرون منظره ی اسبهای خان بود و باغبان که همیشه داشت به گلها می رسید. آن وقتها کر بی درنگ می رفت سر اسب کوچکش و بازی می کرد. از خان  همین ها یادش هست. وقتی خان مرد بعدها از پله ها که پایین می آمد پدرش را می دید که دارد با مردهای چوب به دست جَر می کشد.بعد از جر پدرش می آمد سمتش و می پرسید : تو کر کی ای ؟ کر جواب می داد: کر خان. بعد پدر با دستهایی که روی کمرش به هم گره خورده بودند راه می رفت و سرش را شبیه مرغهای ول شده در حیاط پشتی تکان تکان می داد. گاهی هم می پرسید:” خان کیه؟” آن وقت کر نمی دانست چه جواب بدهد. پدر هم فلکش می کرد. آن وقتها هنوز مجبورشان نکرده بودند به اتاق های پایینی بروند که پدر هم مرد. حالا که از پله ها بالا می رود می بیند هر روز مردم  گاهی کر را به هم نشان می دهند و می گویند: این پسر خانه و گاهی هم دوربینها به سمتش می چرخند و  عکس کر را که شبیه یک چوب، راست و مستقیم و بی حرکت ایستاده می گیرند.آن قدر این اتفاق سریع می افتد که کر حتی تا وقتی او را فراموش کرده اند هم بی حرکت می ایستد.شاید نباید به آنها خرده گرفت. به مردم که فکر می کنند کر آدم مهمی نیست.کر با خودش فکر کرد: رعیتین دیه. نفهمن.

    کر که رفت بی بی چوب نازکی که به آن پر مرغ چسبانده بود بر داشت و آرام آن را توی مرکب زد. شروع کرد به گل کشیدن روی دوده های سیاه. هنوز چند گل بیشتر نکشیده بود که رفت بالا و ساعت را از یکی از بازدید کننده های موزه پرسید. بعد چادرش را پوشید.وقتی به بالا رسید .چادر را تا روی سرش کشید تا منظره  سمت چپ را نبیند. که بچه ها روی مجسمه ی سردار نشسته اند، درست پشت سر سردار . اما صدایشان می آمد: پی تی کو.. پی تی کو… یک دلیل مهم تر هم داشت این که چشمش به چشم سردار نیوفتد. می دانست چشم سردار آن گردن بند عتیق را که توی سینه بندش مخفی کرده می بیند و ان وقت او باید خجالت بکشد.سرخ شود و صدای علیمردان آن وقت باز می چید توی سرش که : بی بی، دیدی بدبخت شدی.. به جایش بی بی به چپ پیچید، سمت چپ قبر سردار است که به قول نگهبان یتیم افتاده کنج حیاط.  رفت پایش نشست و شروع کرد به بلند بلند گریه کردن. می خواست گردن بند عتیق را همانجا بین گِلهای قبر خان بگذارد و برود  یا برگردد بگذاردش سر جاش.اما برای دلخوشی کر نکرد. گردن بند عتیق را ان روزها در صندوقچه ی قدیمی پیدا کرده بود.گذاشته بود توی سینه بندش. .وقتی هم تمام قلعه را گشتند، کسی سینه بند او را نگشت.عظیمه خانم به محض این که احساس کرد کسی از دور می آید خودش را جمع و جور کرد و سرعت رفتنش را زیاد کرد. ممکن بود دوباره نگهبان باشد و با پوزخند بیاید و بگوید: اشک تمساح.یا بیاید و بگوید: خان مرد بدی بودحقش است که این ظور شود. بعد نگاهی به او بیندازد و بگوید : اما شما نه. بعد اگر در میان بازدید کنندگان به موزه آدمهایی که قبلا رعیت بودند هم باشند، آن وقت واقعا باید ترسید. قبل تر ها بی بی با همان چشمهای میشی اش دیده بود که خان مردهایی را شلاق می زند. از اتاقش کف پاهایی مشخص بود که دارند شلاق می خورند. آن وقتها فکر می کرد که مار است.بعدها وقتی پسر خان کر را فلک می کرد می فهمید. البته پاهای کر قرمز نمی شد و بعد شبیه آن مردها که دراز می شدند توی حیاط. تا نوکران خان پرتشان کنند بیرون نمی شد. پدرش به بی بی می گفت که باید به کر چه بگوید. می گفت در حقیقت فلکش نمی کند.اما وقتی پدر مرد ، بی بی آخرین روزی که در اتاق بالا بود دیده بود که همان مردها دارند کر را فلک می کنند و کر تا چند ساعت بعد توی حیاط دراز به دراز خوابیده بود و داد می کشید: مو کر خانم.. آن وقت باز علی مردان آمده بود بی بی را ببرد.آمده بود توی اتاق بی بی. گفته بود: بی بی نمان….. کر طوری خودش بزرگ می شود، بی بی بیا….

    وقتی باز صدای علیمردان را شنید،بی بی پاهایش لرزید و هراسان در حالی که هرچند دقیقه به پشت سر نگاه می کرد راه افتاد.

    نصف راه را پیاده رفت و نصف دیگر راه تصمیم گرفت با سه تومانی که جمع کرده تاکسی بگیرد. به خانه ی حکیمه خانم رسید لباس هایش را در آورد و به حکیمه گفت: جان خوت قلیون اقات نیس یه کمیو بدی مو؟ حکیمه گفت که نه. بی بی خمار و قوزی تر از همیشه مشغول سابیدن  کفهای آشپزخانه شد. پوشک بچه ی حکیمه را عوض کرد و  بعد گردن بند عتیق را در آورد و داد دست حکیمه که مشغول تماشای تلویزیون بود و گفت: خان از فرانسه آورده بودش سی زنش.مو بودم و دیدم خان از پشت کمر زنش را گرفته بود و موهاشو نوازش ای کرد. حکیمه به دامن قرمزش قری داد و آمد نشست کنار بی بی.بی بی با خودش گفت: عین یزید شده آلبورده. همین که حکیمه دیدش به چشمانش برق آمد و گفت بی بی چن میدیش به من؟ بی بی گفت :میبینی که اصله گوم. حکیمه گفت: صد تومن تهشه.گفت: صد وبیست تومن کم تر نی بو. حکیمه گفت هشتاد بیشتر نمی دم بی بی. بی بی عظیمه قبول کرد دیگر کر مجبور نبود برود کارگری.

    با خوشحالی مشغول پختن شد و تعریف کرد که خان چه طور جواهر را به مادرش داده.آخر حکیمه شصت تومن گذاشت کف دستش.گفت باقیش وقتی شوهرم از کویت بیاد. می دم. شایدم بیشتر دادم ، بی بی.

    بی بی با دمش گردو شکست.خوش حال بود که گردن بند اصل باز توی سینه بندش است. قبل از رفتن به خانه ی حکیمه خانم، رفته بود امامزاده و شبیهش را خریده بود. ت حکیمه می آمد و می فهمید که گردن بند اصل نیست، تا می آمد سیاه شود ، کر حتما شیر سنگی را خریده بود. با پولها اولش رفت یک لچک نارنجی برای خودش خرید با یک جفت کفش جدید.  قلعه ی خان را برای خودش تاکسی گرفت. شب پول را دست کر داد. کر هم از پولی که در آورده بود را گذاشت کف دست بی بی و گفت برای خودش چیزی بخرد.

    فردا کر  رفت با التماس قلیان برادر حکیمه را قرض گرفت ، کمی گوشت گرفت  و دم غروب با اینها و شیر سنگی کوچک که برای قبر خان خریده بود، به محله های پایین قلعه رفت. به بعضی خانه ها کمی گوشت داد و شیر سنگی را نشان داد بعد برگشت پیش بی بی.اول شیر سنگی را گذاشتند روی قبر خان.بی بی گفت: این قشنگ ترین شیر سنگیه ایه که مو دیدم کر” بعد فاتحه خواندند.گریه هم کردند. بی بی چند بار برای جوانی کر کل کشید. با شیر قبر خان جان گرفته بود.  کمی آن سو تر کنار استخر تمام همسایه ها بوی کباب بی بی و کر را و صدای کل زدنهای بی بی را می شنیدند. بی بی لچک نارنجی اش را پوشید. با دامن قری مشکی اش تمام حیاط را راه می رفت و کر به چینهای دامن نگاه می کرد. بی بی وقتی کباب را خوردند برای جوانی کر باز هم کل کشید. گفت زود برایش زن می گیرد.

    شب بی بی و کر تصمیم گرفتند بروند بالا چراغ اتاق خان را روشن کنند.کر به آرامی قفل در را شکست و بعد سلانه سلانه وارد شدند. می دانستند فقط بالاترین کوه روستا می تواند چراغ روشن خان را ببیند. پس رفتند. بی بی خودش را در آینه ی اتاق خان نگاه کرد. لچکش را در آورد. موهایش تا باسنش می رسید. کر اولین بار به بی بی گفت: دور چرا تو شو نکردی؟

    بعد دستهای علیمردان از دیوارها آمدند تو بی بی را گرفتند. بی بی وسط اتاق خان نشست و

    شروع به گاگریو خواندن کرد. علیمردان مدتی آن گوشه ی دیگر نشست. دستهایش را پشت کمرش حلقه کرد و گفت: تو دور خانی . صد تا کر ارزی. پ چته؟ وقتی دید بی بی آرام نمی شود. بی صدا از اتاق بیرون رفت . برای این که خیالش راحت باشد در اتاق بالا را قفل کرد. به اتاق پایینی رفت و آن پایین مشغول قلیان کشیدن شد.بی بی هم از اتاق های تو در توی قلعه وارد اتاق خودش شد. دستهای علیمردان را دید که کمرش را گرفته وموهایش را نوازش می کنند.می گویند: بی بی، یه روز ایام می گیریمت. بی بی می گوید: خان دور به سردار نمیده.. همین ظور گاگریو خوانان آن قدر خواند و اتاقها را گشت تا خوابش برد. نیمه های شب بی بی با صدایی از خواب بلند شد.در کوره های تاریکی از آن بالا مردها را می دید که آمدند و روی صورت سردار را سیاه می کنند ، یک عده هم محکم با چوب به سرش می زدند.از اتاق خان صدا به هیچ جا نمی رسید اما بی بی داد زد کر … کر … صدای عیلمردان می آمد: بی بی، خان رو کشتن… بیا بریم…


برچسب ها: کُر ،